تبليغاتX
پیک صبا
پیک صبا
  

   اوج بخشندگی

حاتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟» 

گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت. فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد. مرا قطعه ای از آن خوش آمد ، بخوردم . 

گفتم : « والله این بسی خوش بود.» 

غلام بیرون رفت ویک یک گوسفند را می کشت وآن موضع را (آن قسمت ) را می پخت وپیش من می آورد. و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. 

پرسیدم که این چیست؟ 

گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت (سربرید) . 

وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟ 

گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟ 

پس حاتم را پرسیدندکه :« تو در مقابله آن چه دادی؟» 

گفت : « سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.» 

گفتند : « پس تو کریمتر از او باشی! » 

گفت : « هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری ؛ اندکی بیش ندادم.» 

بهارستان جامی


 

قصه خدا و دخترک

 یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دخترکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دخترکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای دخترکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

نقل از سایت ساره

|+| نوشته شده توسط ایماژ در پنجشنبه 1388/04/18 ساعت 13:20 |