|
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
پایگاه دل تپنده ایران بزرگ ( زادمهر:حسن توکلی رودسری )
تاریخ -شاهنامه-ادبیات اگر می خواهید به ایمیل خود بروید اینجا کلیک نمایید یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است سکوت عشق کولاک واسه دختر پسرای ایرونی جایی برای با هم بودن :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
پیک صبا
● اهرام مصر :
● مجسمه ی ابولهل : ابول الهول مجسمه اي است بسيار بزرگ كه در صحراي مصر،در هشت كيلومتري قاهره قرار دارد
اين مجسمه غول پيكر همچون يك نگهبان در برابر اهرام سه گانه،در جيزه ، ايستاده است. ابول الهول يك هيولاي سنگي است كه سري شبيه انسان دارد،اما اندامش مانند اندام شيري است كه بر زمين نشسته و پنجه هايش را جلو گذاشته است. ابول الهول داراي چشمان مرموزي است و تا به حال كسي نتوانسته معناي نگاه اين چشم هارا درك و بيان كند.چشمان او با وقار خاصي به افق صحرا خيره مانده است. بلندي يكره ابول الهول 18 متر و درازاي سطح قاعده اش حدود 58 متر است. گمان ميرود كه عمر اين مجسمه 5000 سال باشد. ابول الهول را به چه منظور ساختند؟ معبد كوچكي در ميان پنجه هاي ابول الهول،ساخته شده كه مي تواند پاسخگو باشد.در اين اتاقك كتيبه هايي متعلق به دو تن از پادشاهان مصر يافت مي شود. در اين كتيبه ها نوشته شده كه ابول الهول نشان دهنده يكي از تصاوير خداي آفتاب،هارما خيس است. در اين كتيبه همچنين نوشته شده كه هدف از قرار دادن اين هيولا،پاسداري از گورستان اطراف اهرام سه گانه از گزند شيطان است. علاوه بر ابول الهول،مجسمه هاي كوچك ديگري شبيه به ابول الهول،در نقاط پراكنده مصر،بسيار ديده مي شود.با اين تفاوت كه سر هركدام از اين مجسمه ها به شكل سر يكي از پادشاهان مصر ساخته شده است. در كتاب هاي مقدس و باستاني مصر،واژه ابول الهول به معناي سرور آمده است.پيروان مذاهب قديم اعتقاد داشتند كه پادشاه داراي هوش و چابكي و نيروي انواع حيوانات است.همچنين معتقد بودند كه پادشاه اين نيرو هارا به وسيله ي دربر كردن پوست حيوانات يا بر سر نهادن سر آن ها، به دست مي آورد. به همين جهت،مصريان از خدايان و سلاطين خود مجسمه هايي مي ساختند كه نيمي از آن ها شبيه به انسان و نيمي ديگر شبيه به حيوان بود. انديشه ساختن اين نوع مجسمه ها از مصر به تمدن هاي ديگر،مانند تمدن آشوري و يوناني،نيز رخنه كرد. مجسمه ابول الهول دراين نواحي معمولا داراي بال بودند.در آشور آن ها را غالبا با پيكر نر مي ساختند.ولي در يونان،پيكر تراشان سرآن هارا به شكل سر يك زن در مي آوردند. يونانيان براي ابول الهول افسانه اي ساخته مي گفتند: ابول الهول بر فراز سنگي بزرگ زندگي مي كرد و براي هر رهگذري معمايي طرح مي كرد.آن گاه كسي كه نمي توانست پاسخ او را گويد،به دست او كشته مي شد. معماي ابول الهول اين بود: آن چيست كه صبحگاه با چهار پا راه مي رود،ظهر با دوپا،ولي در شامگاه با سه پا حركت مي كند؟ تنها كسي كه توانست جواب اين معما را بدهد اوديپ بود.وي به ابول الهول گفت: مقصود تو انسان است، چون پاسخ اوديپ صحيح بود،ابول الهول از شدت خشم،خود را از فراز صخره به زير افكند و جان از كف داد.
● فرعون به خاک سپرده می شود :
دهه فاطميه را بر همه شما عاشقان فاطمه زهرا تسليت عرض مي نمايم. التماس دعا.سعي كنيد در اين ايام سوگواري نهايت استفاده را ببريد. در سوگ ریحانه رسول خدا
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشتههای چادرت دست نیاز میآویزد و معرفت به غبار آستان خانهات بوسه میزند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخمها و داغها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانهات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...
ضریح گمشده
عشق من پائیز آمد مثل پار باز هم، ما باز ماندیم از بهار احتراق لاله را دیدیم ما گل دمید و خون نجوشیدیم ما باید از فقدان گل خونجوش بود در فراق یاس، مشكی پوش بود یاس بوی مهربانی میدهد عطر دوران جوانی میدهد یاسها یادآور پروانهاند یاسها پیغمبران خانهاند یاس ما را رو به پاكی میبرد رو به عشقی اشتراكی میبرد یاس در هر جا نوید آشتی ست یاس دامان سپید آشتی ست در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس! بر لبان ما كه میخندید؟ یاس! یاس یك شب را گل ایوان ماست یاس تنها یك سحر مهمان ماست بعد روی صبح پرپر میشود راهی شبهای دیگر میشود یاس مثل عطر پاك نیت است یاس استنشاق معصومیت است یاس را آیینهها رو كردهاند یاس را پیغمبران بو كردهاند یاس بوی حوض كوثر میدهد عطر اخلاق پیمبر میدهد حضرت زهرا دلش از یاس بود دانههای اشكش از الماس بود داغ عطر یاس زهرا زیر ماه میچكانید اشك حیدر را به چاه عشق محزون علی یاس است و بس چشم او یك چشمه الماس است و بس اشك میریزد علی مانند رود بر تن زهرا " گل یاس كبود " گریه آری گریه چون ابر چمن بر كبود یاس و سرخ نسترن گریه كن حیدر! كه مقصد مشكل است این جدایی از محمد مشكل است گریه كن زیرا كه دخت آفتاب بی خبر باید بخوابد در تراب این دل یاس است و روی یاسمین این امانت را امین باش ای زمین گریه كن زیرا كه كوثر خشك شد زمزم از این ابر ابتر خشك شد نیمه شب دزدانه باید در مغاك ریخت بر روی گل خورشید، خاك یاس خوشبوی محمد داغ دید صد فدك زخم از گل این باغ دید مدفن این ناله غیر از چاه نیست جز تو كس از قبر او آگاه نیست گریه بر فرق عدالت كن كه فاق میشود از زهر شمشیر نفاق گریه بر طشت حسن كن تا سحر كه پر است از لخته ی خون جگر گریه كن چون ابر بارانی به چاه بر حسین تشنه لب در قتلگاه خاندانت را به غارت میبرند دخترانت را اسارت میبرند گریه بر بیدستی احساس كن! گریه بر طفلان بی عباس كن! باز كن حیدر! تو شط اشك را تا نگیرد با خجالت مشك را گریه كن بر آن یتیمانی كه شام با تو میخوردند در اشك مدام گریه كن چون گریه ی ابر بهار گریه كن بر روی گلهای مزار مثل نوزادانی كه مادر مردهاند مثل طفلانی كه آتش خوردهاند گریه كن در زیر تابوت روان گریه كن بر نسترنهای جوان گریه كن زیرا كه گلها دیدهاند یاسهای مهربان كوچیدهاند گریه كن زیرا كه شبنم فانی است هر گلی در معرض ویرانی است ما سر خود را اسیری میبریم ما جوانی را به پیری میبریم زیر گورستانی از برگ رزان من بهاری مرده دارم ای خزان زخم آن گل بر تن من چاك شد آن بهار مرده در من خاك شد ای بهار گریه بار نا امید ای گل مأیوس من! یاس سپید "احمد عزیزی"
در ماتم یاس کبود آسمان هم تپید آن قد چون سرو علی چو کمانی خمید آن فاتح خیبر وخندق سرا پا وجود چون شمع بسوخت وبس ناله وافغان کشید آن شاخه یاس نبی بین دیوار ودر فریاد یابن الحسنش عرش اعلا رسید آن کوثر حق که عطا کرده برنبی آماج غلاف ولگد شد بدستی پلید از ضربه دست عدو در شگفتم چنین هم محسن نو گل او پشت در شد شهید
آرزوها اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد،
و چون زندگی بدین گونه است.
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند،
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند،
و با کاربرد درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
امیدوام اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و اگر رسیدهای، به جوان نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشی،
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همهی اینها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
---------------------------------------
قدرت اندیشه
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
|